(function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

فوت شوهر خاله و داداش شوهر عمه

دقیقا وقتی که احساس خوشبختی میکنی یهو همه چی عوض میشه.

یک ماه پیش روزی که داداشم خانمش رو بعد از ۳ سال جنجال و جنگ اعصاب تو خونه طلاق داد درواقع روز جشن بود.روز آزادی .ولی هنوز تو محضر طلاق بودن که تلفن مامان زنگ خورد و صدای شیون خالم میومد که میگفت شوهرش فوت شده.اون روز،روز آزادی شوهر خالم هم بود.نزدیک به ۲ سال بود که با دستگاه نفس میکشید.

امروز صبح خیلی سر حال بلند شدم و چای صبح رو نوشیدم و حاضر شدم که برم آیروبیک.قرار بود داداش بزرگه بیاد دنبال مامان و بابا و خلاصه اینکه هر کسی به کارش برسه امروز.

زنگ خونه رو زدن. داداشم بود. در رو باز کردم و اومدم تو راه پله ها که دیدم زن داداش کوچیکه اومده بالا و پریشونه.فقط میگفت بابا نفهمه.تا منو دید زد زیر گریه. پشت سرش داداشم اومد و با بغض سرتکون داد. یه لحظه فکر کردم دعوا کردن.با خودم گفتم بابا دیشب تو نت باهاشون حرف زدم  و دیدمشون با هم خوب بودن چرا الان اینجوری شدن.هنوز تو بهت بودم که دیدم داداش بزرگه هم پشت سرشون اومد بالا.مامان پرسید چی شده خوب؟فقط شنیدم که گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد.فکر کردم داداشم تصادف کرده و کسی طوریش شده که اینا با این حال اول صبحی اومدن خونمون. گفتم حامد تصادف کرده؟زن داداشم گفت عموم تصادف کرد.۱۰۰۱ فکر و خیال مثل باد از ذهنم گذشت.باورم نمیشد.یعنی نمیخواستم خبر بد بشنوم.گفتم کدوم عموت؟گفت عمو اصغرم.

ظاهر همشون معلوم بود که چه خبره ولی نمی خواستم باور کنم.دوست داشتم از سوالام به یه روزنه امید برسم که فکری که تو ذهنم هست درست نباشه.ولی به در بسته خوردم. دیدم یه دفعه گفت: سحر عموم مردددددد.

چقد بده وقتی خبر مرگ کسی که انتظارش رو نداری میشنوی.

با اینکه عموی زن داداشم یا به عبارتی داداش شوهر عمم بود ولی اینقد مرد خوبی بود که غریبه ها هم از مرگش ناراحت میشدن.هر چند وقت یه بار میومد مغازه و کلی هممون رو سر ذوق میاورد.درست مثل داداشش(شوهر عمم)

میدونم که شوهر عمم پیر میشه.کمر خم میکنه. نمیدونم از این به بعد چطور باید باهاش روبرو بشم.فکر اینکه چطور به مادرش میخوان بگن داره دیوانم میکنه.پیرزن طاقت نمیاره.

برام سخته که شکسته شدنش رو ببینم.

برام سخته اشک های زن داداشم رو ببینم .

برام سخته اشک های دختر عمم که مثل خواهرم دوستش دارم بینم.

سخته

سخته

خیلی سخت

راسته که میگن : عجل برگشته میمیرد نه بیمار سخت.

هر شب که سر رو بالشت میزارم تا صدای ناله بابا رو میشنوم دلم میریزه پایین.هر شب با این ترس میخوابم که نکنه فشارش بزنه بالا یا قندش بیافته پایین و تو خواب متوجه نشیم.

صبح که از اتاقم میزنم بیرون و میبینم رو صندلی همیشگی نشسته و داره با مامان حرف میزنه خدا رو شکر میکنم که یه روز بیشتر پیشمونه.

یا هر وقت میره دیالیز تا وقتی که برمیگرده دل نگرانیم که حالش بد نشه.هر چند وقت یه بار که میاد خونه میگه فلانی امروز زیر دیالیز فوت کرد.

خیلی سخته که بدونی ۱ سال ۲ سال ۳ سال ۴ سال دیگه،دیگه    ب اب ا    نداری.

خدا یه چیزی میدونست که نظم دنیا رو جوری قرار داده که از آینده خبرنداشته باشیم.

یکی مثل بابای من که مریضه و هر لحظه همه فکر میکنن الانه که طوریش بشه ،یکی هم مثل داداش شوهر عمم که خیلی سرحال برای ورزش صبح با دوچرخه میزنه بیرون و خاور از پشت میزنه بهش و …. .

 

خدایا به همه غم دیدگان صبر عطا بفرما.

 

سرم متورم شده است ، دکترها می گویند توده ای از حرفهای نگفته است…

کوکوی گردو و گوشت

امروز توی اینترنت داشتم میگشتم یه دستور غذایی که به چشمم خورد که دیدم موادش در خونه موجوده و ترجیح دادم به جای کباب تابه ای همیشگی این غذا رو با گوشت چرخ کرده درست کنم.من که از طعمش خیلی خوشم اومد.پیشنهاد میکنم شما هم درست کنید چون هم آسونه و هم خوشمزه.برای همین دستورش رو برای شما هم گذاشتم.

کوکوی گردو و گوشت

مواد لازم
گوشت چرخ‌کرده و گردو از هر کدام ۱۰۰ گرم(نصف بسته گوشت چرخ کرده +حدو۲۰ تا گردو یا ۱۰ تا قاشق غذاخوری گردو پودر شده)
برنج پخته‌شده یک پیمانه
پیاز رنده شده نصف پیمانه
تخم‌مرغ دو عدد
نمک، فلفل و زردچوبه به میزان لازم

طرز تهیه
اول از همه گردو‌ها را با هاون یا دستگاه آسیاب پودر کنید .

حالا برنج پخته شده + پیاز + گوشت چرخ‌کرده + نمک، فلفل، زردچوبه + ۲ تا تخم‌مرغ

مواد رو کاملا با دستاتون ورز بدهید . خوب که همه مواد با هم میکس شد وقت سرخ کردنشون میرسه.مواد رو  به اندازه شیرینی گردویی  درست کرده و در تابه همراه روغن با حرارت ملایم سرخ کنید.حرارت رو زیاد نکنید که کوکو میسوزه و تلخ میشه.

نکته:وقتی میخواین مواد رو سرخ کنید باید با قاشق آنها رو در ماهی تابه بندازید و با پشت قاشق اون رو تخت کنید و حالت دهید.بهتره که پشت قاشق روغنی باشه تا به قاشقتون مواد نچسبه و راحت تر بتونید کار کنید.به خاطر چسبندگی که مواد دارن نمیتونید با دست کار کنید.پس قاشق غذاخوری یادتون نره.

کوکوی گردو و

 

درمان یا فرادرمانی

این مدت خاله ام از تهران اومده بود و حسابی سرگرم مهمونی و مهمونی رفتن و البته درمان بودم.

گوشم بدجور درد میکرد و رفتم دکتر متخصص گوش و حلق و بینی.برگشت بهم گفت تو گوش ت چیزی میکنی؟منم گفتم با گوش پاک کن تمییزش میکنم.گفت هر روز؟گفتم آره.گفت دیگه این کار رو نکن(یعنی دختر بی عقل کی گوشش رو دست کاری میکنه که تو میکنی)

خلاصه اینکه یه تست شنوایی هم از من گرفت و یه خواستگار هم همونجا پیدا کردم و کلی سرخ و سفید شدم جلوی اون همه آدم و با یه سری دارو برگشتم خونه.

قضیه خواستگاره رو که برا مامان تعریف کردم،گفت شماره دادی؟من هم گفتم آره.مگه نباید شماره می دادم؟

کلی بهم خندید و گفت نمیدونم والا !

من هم گفتم زیاد سخت نگیر .حالا من شماره دادم اونها هم فردا که نیومدن و من هم قبول نکردم.شماره دادم که سوال پیچم نکنن جلو اون همه مریض.گفتم زنگ بزنید خونه سنگهامون رو با هم وا بکنیم :دی

یکی دو هفته قبلش هم رفته بودم دکتر اعصاب و یه سری قرص برام ویزیت کرد.بهش گفتم همه حرفها رو فراموش میکنم و همه چیز رو باید یادداشت کنم تا یادم نره،گفتم پشت سرم درد میگیره و خلاصه اینکه خیلی بهم ریختم.گفت بعد از یک ماه بعد از مصرف داروها دوباره برم پیشش.

ناگفته نمونه که آدرسهاشون رو هم از سایت درآوردم.چقد این سایتمون مفیده به خدا :دی

تو این هفته اخیر هم که خالم اومده بود در رابطه با بحث فرادرمانی و موجودات غیر ارگانیک یه سری چیزهای جدید یاد گرفتم که خیلی برام جالب بود .از وضعیت مریضیم براش گفتم و گفت با فرادرمانی و تشعشع خوب میشم.ازم اجازه میخواست که بهم تشعشع بده.روزهای اول خیلی میترسیدم.ولی بعدش دیگه اجازه دادم.روز اول و دوم حالم خیلی بد شد ولی بعدش بهتر شدم.

البته این درمان رو روی همه افراد میشه انجام داد.کتابش هم بهم داد که بخونمش و هر سوالی برام پیش اومد ازش بپرسم.

امیدوارم این شیوه درمان جواب بده و به زودی فراگیر بشه .

خاله امشب ساعت ۸ بلیط داره و با عموم اینا که اونها هم ۳-۴ روز برای تعطیلات اومده بودن سبزوار راهی تهران میشن.

خلاصه اینکه هفته ای پر از ماجرا رو پشت سر گذاشتم و بهترین هفته ای بود که گذروندم.

پانوشت ۱:فرادرمانی همونطور که از اسمش پیداست با نیرویی فراتر از نیروهای زمینی فرد مریض رو درمان میکنن و موجودات غیر ارگانیک رو از وجودت بیرون میکنن.به گفته اینها این موجودات به مرور زمان وارد بدن ما شدن و خیلی از برخوردها و عکس العمل های ما به خاطر وجود این موجودات هست.موجودات غیر ارگانیک همان روح و جن هستن.با این شیوه درمان به جایی که بهشون تعلق دارن میرن.مثلا روح های سرگردان راهی عالم برزخ میشن و جن ها هم که متعلق یه طبیعت هستن وارد طبیعت میشن.

پانوشت ۲:کتابی که بهم داده رو هنوز کامل نخوندم ولی فراموشی مربوط به بحث بهم خوردگی کالبدها میشد.بهم خوردن این فازها باعث میشه که موجودات غیر ارگانیک وارد بدنت بشن و حتی کوچکترین مسائل روزمره رو به خاطر نیاری و …

پانوشت۳:اواخر بهمن امتحان ارشد دارم ولی هنوز یه برگه هم از کتابهام رو نخوندم.صلا هم استرس ندارم :دی

مهم اینه که من دلم چی میخواد

 

چند روزه که عضو کلوپ شدم.اونجا با این سایتهای کلیکی آشنا شدم.خیلی دوست دارم شیوه کارش رو یاد بگیرم.در واقع دلم میخواد برا یه مدت هم شده یه آدم دیگه به نظر بیام.دلم میخواد کارهایی که تا حالا انجام ندادم رو انجام بدم.

همیشه این جور کارها رو مسخره بازی میدونستم ولی الان میخوام تو این زمینه فعالیت داشته باشم.فوقش آخرش میگن طرف ا س ک ل شده که این کارها رو میکنه دیگه.

خوب بزار بگن.به درک.باکی نیست. مهم اینه که من دلم میخواد الان اینجوری زندگی کنم.

یا مثلا دلم میخواد تو خونه به جای اینکه مثل آدم راه برم ریتمیک راه برم و ادا در بیارم.فوقش میگن دختره زده به سرش.

خوب بزار بگن.باز هم به درک.باکی نیست.مهم اینه که من دلم میخواد الان اینجوری راه برم.

یا مثلا یه مشتری که میاد و لباسش یه نمه بوی سیکار میده به یه بهونه ای برم نزدیکش و بوی سیگارش و استشمام کنم ببینم سیگارش خوش بو هست یا نه.فوقش میگن دختره معتاد به بوی سیگاره.

خوب بزار بگن.به درک.باکی نیست.مهم اینه که من دلم میخواد الان این کارو انجام بدم و لذت ببرم.

یا خیلی از این دلم میخوادهای دیگه که دلم میخواد و انجام میدم.

دلم میخواد تو لحظه زندگی کنم.لحظه ای که بعد از اینکه بهش فکر کردم از فکرش هم لذت ببرم.

به حلقه وصل میشوم و تمام انرژی های مثبت به سمت من جریان می یابند،

چشمامو میبندم،یه نفس عمیق…

آرامش آرامش آرامش…

 

افسردگی

از صبح دارم رو هوا سیر میکمم

احساس بی وزنی میکنم.

این چند روزه علاقه ی خاصی به مشکی پوشیدن پیدا کردم.

قیافه و تیپم شده مثل عزادارها.

خوب در واقع با حال و هوای درونی ام یه جورایی سنخیت داره.

شدیدا احساس آدمهای افسرده رو دارم.

 

پانوشت :  قرصی نشده بودم که شدم.دمت جیز روزگار که خوب با ما ساختی

تلخ

شکلات تلخ
بیسکوییت تلخ
کیک تلخ
قهوه تلخ
نسکافه تلخ
تلخ
تلخ
تلخ
همه میگن آخر من معتاد میشم.
میشم؟
نمیشم.
میشم؟
نمیشم.
نمیشم؟
.
.
.
هیهات زندگی که چه کردی با ما !
یعنی واقعا طعم به این خوبی رو درک نمیکنن؟
شاید تلخی رو تجربه نکردن که به این مزه ها میگن تلخ!
ولی من همچنان ازشون لذت میبرم
میبرم
میبرم
میبرم
.
.
.

جدی گرفتن بعد روحی-روانی

۲ روز پیش به خاطر یه سری برنامه هایی که پیش اومد به مرز جنون رسیدم.
تو اون لحظه تو کنترل خودم نبودم.شاید اگه کنترلم نمیکردن وضعیتم از الان بدتر میشد.الان که به اون لحظه فکر میکنم واقعا نمیدونم این چه حرکت ناشایستی بوده که من انجام دادم.از خودم بعید می دونستم که من که همیشه سعی میکردم که خودم رو در اوج عصبانیت خونسرد نشون بدم اونوقت …
اون برخوردهای دست با صورتم…
اون فریادها…
همه و همه….
انگار همه ی دردهای چند ساله اخیر من با این فریادها به دور دستها رفتن و همراه خودشون همه احساسم رو نسبت به اطرافیانم رو هم بردن. ( الان ملت فکر میکنن با یه زنجیری طرفن :دی )
ولی…
ولی با حرفهایی که روز بعد از یه آشنا شنیدم احساس میکنم که نیرویی فراتر از نیروی زمینی تو اون لحظه در من رسوخ کرده بود که این عمل از من سر زد.البته هدف این نیرو من نبودم ولی احساسم به من دروغ نمیگه.همیشه حس ششم خودم رو قبول داشتم و مطمئن هستم که این دفعه هم بهم دروغ نگفته.آره ارواح سرگردان… .
شاید فکرکنید توهم باشه ولی حس ششم رو نباید دست کم گرفت!
بیشتر از این در رابطه با این نیرو مجاز به توضیح نمی باشم و هم اینکه خودم هم اطلاعات جامعی در این زمینه ندارم.ولی در آینده جزو برنامه هام قرار میدم که درباره انرژی درمانی و علم متافیزیک اطلاعات هرچند اندک بدست بیارم.
با این اوصاف تصمیم گرفتم از خونه تا یک هفته بیرون نرم و خودسازی ام رو شروع کنم.هر شب باید وصل حلقه بشم تا به آرامش برسم.بعد از اینکه خودسازی ام تکمیل شد باید چند ماه بعد درخواست تشعشع کنم تا از شر همه ی این ناراحتیها راحت بشم.
نیاز به زمان دارم.اندک زمان یا طولانی بودن آن مشخص نیست.زمان حلال مشکلاتمه.
البته دیروز چون تولد خواهر زاده ام بود اجبارا از خونه خارج شدم و با کلی گریم پرده ای ضخیم روی همه ی دردهام کشیدم و تو جمع خودمانی خواهر و برادری شرکت کردم.
امروز به این نتیجه رسیدم که هنوز ضعیفم.هنوز برای من که میخوام در جامعه پا به پای مردها کار کنم ،ضعیف و بی تجربه هستم.باید خودم رو قوی کنم.نه از لحاظ جسمی بلکه از لحاظ روحی.باید محکم باشم.همیشه آرزو داشتم که مرد می بودم .
همه فکر میکنن دختر قوی ای هستم، چون هیچ وقت احساس واقعی ام رو بروز نمیدم.یعنی دوست نداشم که بروز بدم.همیشه از دخترهایی که احساسشون رو به صورت علنی نشون میدادن متنفر بودم.از اینکه خودشون رو در ملا عام به نمایش میذارن حالم بهم میخورد.احساس میکردم ارزش زن رو با این کارهاشون میارن پایین.
به نظرمن زن در عین حال که باید به زن بودن خود و احساسات زنانه وظرافت زنانه خود ببالد باید طوری برخورد کند که نگاه های نانجیب رو از خود دور کنید.(هر کار میکنم نمیتونم گره پیوند ابروهام رو که اخمو نشونم میده از حالت اخمو بودن در بیارم و همین پیوند من رو در خیلی از جاها از شر انسانهای گرگ صفت نجات داده.پیوند من و ابروهام پیوندی ناگسستنی است! :دی)
یه مدتیه دارم رو خودم کار میکنم که احساساتم رو به حد تعادل برسونم.یعنی تو نشون دادن یا ندادن نه افراط کنم نه تفریط.این هم از مشکلات دختر آبان هست که یا عاشق یا متنفر،در غیر این صورت بی تفاوت هست.
تو این راه تا اندازه ای موفق بودم ولی هنوز جای تمرین داره.دارم سعی میکنم عقل و احساسم رو با هم match کنم.
چند وقت پیش یه جا خوندم که دختر آبان دوران کودکی بسیار آرام ،دوران جوانی پر درد سر و در امر ازدواج اصولا به مشکل برمیخوره،دوران کهنسالی شان هم بسته به زندگی شان ممکن بی دردسر یا مملو از دردسر بگذرونن.
برای من که تا الان همینطور بوده.بچه که بودم ساکت ترین فرد خونه بودم.همیشه تماشاگر بودم تا اینکه حرف زن باشم.وقتی بچه بودم خودم رو دور از خانواده ام احساس میکردم.احساس میکردم که طرز فکر من با اونا زمین تا آسمون فرق داره.بیشتراوقات نظاره گر کارهاشون بودم و پیش خودم سبک و سنگین میکردم و کارهایی رو که باهاشون موافق بودم رو یاد میگرفتم.از دوران دبستان به جای اینکه مطالب کتابها رو به ذهنم بسپارم تا در این سن مانند دختر شهریوری که تمام ریز مسائل کتابها رو به خاطر دارد من هم به یاد داشته باشم، نصیحت معلمانم رو در گوش و ذهن خود جای دادم که دختر باید با وقار باشد،که معنی ۳ کلمه بشین و بفرما و بتمرگ یکی هست ولی کاری کنید که بهتون بگن بفرمایید.این دو نصیحت معلمم چنان با من عجین شده که حتی در اوج مسخره بازی ام ،حریم ها رو رعایت میکنم.در لحظات تفریح و کار رفتارهای اطرافیانم رو زیر نظر میگیرم تا هم بشناسمشون و هم اگه رفتارشون رو پسندیدم ازشون درس بگیرم.

عاشق درس گرفتن از رفتار و کردار اطرافیانم هستم تا خودم رو اصلاح کنم و  از خوب بودن به بهترین بودن برسم.

همیشه منتظر روزی بودم که راهم و موقعیتم تو زندگیم مشخص بشه و از این سردرگمی که خانواده برام تصمیم بگیرن دربیام.با ورود به دوره کارشناسی در واقع جنگ نرم خودم رو شروع کردم.اینکه میگم جنگ نرم نه اینکه علیه خانواده طغیان کرده باشم،نه.ولی برای من شروع یه جنگ درونی محسوب میشد.الان در مرحله دوم این درگیری هستم.یعنی انتخاب شغل.هنوز به مرحله ای نرسیدم که نتیجه اش روببینم ولی دراینده ای نه چندان دور این موفقیت رو هم کسب میکنم.
الان سخت ترین شرایط زندگی من رو احاطه کرده و اگه کم بیارم از پا میافتم.باید سختی ها رو تحمل کنم.
تو این یک هفته باید روی ذهنم و خیلی کارهایی که تصمیم به عملی کردن آنها دارم کار کنم.

باید مطالب حفظی بخونم تا حافظه ام تقویت بشه.یه مدیتیه که حرفها رو زود فراموش میکنم.همیشه یه دفترچه همراهم هست و هر کسی حرف مهمی میزنه فوری یادداشت میکنم.این مسئله داره برام معضل میشه.
از وقتی درسم تموم شده با اینکه کتاب الکترونیکی زیاد میخونم ولی روز به روز احساس میکنم مغزم داره بیشتر از روز قبل آک بند تر میشه.
نمیدونم از مشکلات و درگیریهای فکری خانواده است یا اینکه گوشم جرم گرفته که اینقدر حواس پرت شدم.باید در مرحله اول به پزشک مراجعه کنم تا از سلامت گوشم مطمئن بشم.

پانوشت ۱: دست نوشته های حمید خان من را برا آن داشت تا تردید رو کنار بزارم و حرفهایم رو به صورت مکتوب دربیارم.همین جا از ایشون تشکر می کنم و دست مریزاد داره این همه مطالب زیبایی که به رشته تحریر در میارن و براشون آرزوی موفقیت میکنم در تمام مراحل زندگیشون.
پانوشت ۲:هر روز تغییراتی که در من بوجود میاد رو بیشتر حس میکنم و احساس میکنم که اطرافیانم هم کم و بیش به این مسئله پی بردن و این یعنی بهترین موقعیت برای عملی کردم اهدافم.(چقده تو پلیدی سحر)

خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است
لطف کن لحن صدایت را برایم پست کن

کنکور ارشد

 

MBA یا مهندسی  IT ؟؟؟؟ کدومش آینده ی بهتری داره؟

تصمیم گرفتم ارشد شرکت کنم ولی هنوز مرددم که بخونم یا نه؟

نمیدونم بخونم یا کار کنم؟نمیدونم میتونم کنار درسم کار کنم یا نه؟دوست دارم هم کار کنم و هم درس بخونم.

تازه الان هم که تصمیم گرفتم کنکور بدم هیچی از درسهام رو بلد نیستم.باید بشینم از صفر شروع کنم.ولی ته دلم امید دارم که قبول میشم.یعنی باشد قبول بشم.

ای کاش همه ی دغدغه های آدم کار و درس بود.

خدایا کی این همهمه ها و سر و صداهای توی سرم دست از سرم بر میدارن؟

ای کاش میتونستم زندگی رو سخت نگیرم و برم سی خودم باسه تفریح.

یک ساله که درسم تموم شده ، حالا بعد یک سال فیلم یاد هندوستان کرده که بشینم بخونم.

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم و بتونم به اونچه که میخوام برسم و مایه افتخار پدر و مادرم بشم.
تا چند وقت دیگه همینجا خبرش رو میدم که تصمیمم رو عملی کردم یا نه.نیش نییش