۱۳۹۱-۰۱-۲۰
فوت شوهر خاله و داداش شوهر عمه
دقیقا وقتی که احساس خوشبختی میکنی یهو همه چی عوض میشه.
یک ماه پیش روزی که داداشم خانمش رو بعد از ۳ سال جنجال و جنگ اعصاب تو خونه طلاق داد درواقع روز جشن بود.روز آزادی .ولی هنوز تو محضر طلاق بودن که تلفن مامان زنگ خورد و صدای شیون خالم میومد که میگفت شوهرش فوت شده.اون روز،روز آزادی شوهر خالم هم بود.نزدیک به ۲ سال بود که با دستگاه نفس میکشید.
امروز صبح خیلی سر حال بلند شدم و چای صبح رو نوشیدم و حاضر شدم که برم آیروبیک.قرار بود داداش بزرگه بیاد دنبال مامان و بابا و خلاصه اینکه هر کسی به کارش برسه امروز.
زنگ خونه رو زدن. داداشم بود. در رو باز کردم و اومدم تو راه پله ها که دیدم زن داداش کوچیکه اومده بالا و پریشونه.فقط میگفت بابا نفهمه.تا منو دید زد زیر گریه. پشت سرش داداشم اومد و با بغض سرتکون داد. یه لحظه فکر کردم دعوا کردن.با خودم گفتم بابا دیشب تو نت باهاشون حرف زدم و دیدمشون با هم خوب بودن چرا الان اینجوری شدن.هنوز تو بهت بودم که دیدم داداش بزرگه هم پشت سرشون اومد بالا.مامان پرسید چی شده خوب؟فقط شنیدم که گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد.فکر کردم داداشم تصادف کرده و کسی طوریش شده که اینا با این حال اول صبحی اومدن خونمون. گفتم حامد تصادف کرده؟زن داداشم گفت عموم تصادف کرد.۱۰۰۱ فکر و خیال مثل باد از ذهنم گذشت.باورم نمیشد.یعنی نمیخواستم خبر بد بشنوم.گفتم کدوم عموت؟گفت عمو اصغرم.
ظاهر همشون معلوم بود که چه خبره ولی نمی خواستم باور کنم.دوست داشتم از سوالام به یه روزنه امید برسم که فکری که تو ذهنم هست درست نباشه.ولی به در بسته خوردم. دیدم یه دفعه گفت: سحر عموم مردددددد.
چقد بده وقتی خبر مرگ کسی که انتظارش رو نداری میشنوی.
با اینکه عموی زن داداشم یا به عبارتی داداش شوهر عمم بود ولی اینقد مرد خوبی بود که غریبه ها هم از مرگش ناراحت میشدن.هر چند وقت یه بار میومد مغازه و کلی هممون رو سر ذوق میاورد.درست مثل داداشش(شوهر عمم)
میدونم که شوهر عمم پیر میشه.کمر خم میکنه. نمیدونم از این به بعد چطور باید باهاش روبرو بشم.فکر اینکه چطور به مادرش میخوان بگن داره دیوانم میکنه.پیرزن طاقت نمیاره.
برام سخته که شکسته شدنش رو ببینم.
برام سخته اشک های زن داداشم رو ببینم .
برام سخته اشک های دختر عمم که مثل خواهرم دوستش دارم بینم.
سخته
سخته
خیلی سخت
راسته که میگن : عجل برگشته میمیرد نه بیمار سخت.
هر شب که سر رو بالشت میزارم تا صدای ناله بابا رو میشنوم دلم میریزه پایین.هر شب با این ترس میخوابم که نکنه فشارش بزنه بالا یا قندش بیافته پایین و تو خواب متوجه نشیم.
صبح که از اتاقم میزنم بیرون و میبینم رو صندلی همیشگی نشسته و داره با مامان حرف میزنه خدا رو شکر میکنم که یه روز بیشتر پیشمونه.
یا هر وقت میره دیالیز تا وقتی که برمیگرده دل نگرانیم که حالش بد نشه.هر چند وقت یه بار که میاد خونه میگه فلانی امروز زیر دیالیز فوت کرد.
خیلی سخته که بدونی ۱ سال ۲ سال ۳ سال ۴ سال دیگه،دیگه ب اب ا نداری.
خدا یه چیزی میدونست که نظم دنیا رو جوری قرار داده که از آینده خبرنداشته باشیم.
یکی مثل بابای من که مریضه و هر لحظه همه فکر میکنن الانه که طوریش بشه ،یکی هم مثل داداش شوهر عمم که خیلی سرحال برای ورزش صبح با دوچرخه میزنه بیرون و خاور از پشت میزنه بهش و …. .
خدایا به همه غم دیدگان صبر عطا بفرما.
